به عنوان یک مرد می گویم :
این زنهای ما ، خودشان هستند که با تمام تنبلی و ترسوئی ... منتظرند که ما مردها حق طبیعی خودشان به خودشان باز گردانیم و ...
پیشنهادم به نزدیک ترین زن زندگیم این بود که :
چرا نمی آئی تو حداقل با استفاده از این همه امکاناتی که در اینجا در اختیار داری ، به کمک و همیاری چند تا از این خانمهای معتقد و کار آمد شهر یک گروهی ، جمعی ، انجمنی و ... چیزی از این قبیل درست کنید و عملا زمینه ی مادی دستیابی به خواسته های همیشه خواسته تان را عملی کنید.
جوابش ، پاسخی بود به سئوال در ذهن من ساخته شده که چرا زنان " جامعه ی زنان ایرانی در هامبورگ " به این حال و روز افتاده است که ....
لرزم گرفت ...
دیدم زبان آنها ده متر ...
ولی عملا روش و رفتار و کردار خودشان باعث شد به این روز بیفتند که افتاده اند ...
صحبت من بر سر مطرح کردن بحث بی عرضه گی این و یا زرنگ بازی آن فرد نیست . نمیخواهم علت را در ترفند زدن آن گروه و شامورتی بازی در آوردن این دسته و از این قبیل بدانم .. حتی نمی خواهم دلایلی دیگری مثل حسد ورزی آن فرد و مورد مغضوب شدن این شخص را عامل بدانم .. چون میدانم نه این ها علت العلل نبوده و نیستند و نخواهند هم بود ..
حتی نمی خواهم با جمله ی مشهور " خلایق را هر چه هست ، همان لایق " دل کسی را بسوزانم ... ولی واقعا چه کسی باعث آن شده است که همایش به آن روز و جامعه ی زنان به این روز و ....
توی این فکر ها بودم که به خودم آمدم و گفتم :
من رو سنه نه ؟
فقط به این دوستم گفتم:
".. میدانی ! به این نتیجه رسیده ام که : ای زنان عزیز و بانوان گرامی ، برای سازماندهی یک جنبش باید اول آونجای مبارکه تان را کمی بجنبانید و ... "
تذکر:
تمام افراد این داستانک حقیقی و آدمهای آن واقعی هستند ...
شب ، نصفه های شب بود که باز یکی از اون حوری های بهشتی اومد توی خوابم و اونقدر ادا و اطوار در آورد که حاجی رو بیدار کرد و حاجی پاشد . یقه منو چسبید که همین الان یکی میخوام !... من بیچاره ی از همه جا بیخبر خواب آلود را مگر گذاشتند این دو تا که بخوابم ... من هم لج کردم و پاشدم و . رفتم سراغ کامپیوتر ... کامپیوتر رو روشن کردم ... نه حال نوشتن داشتم و نه حال چت بازی ... تق و توق ... چند دکمه و وارد دنیای مجازی اینتر نت شدم ... ساعت 2 و سی و پنج دقیقه بود .
خوب می خواستم ببینم تو دنیا چی خبره ! آخرین اخبار... دست اول ترین خبر ها .. تازه ترین اتفاقات ... جدید ترین ، تازه ترین ، اولین و یا آخرین گزارش ها .. که اونهم بعد از چند ثانیه دیگه باز کهنه میشن ...
شیراک داشت جلوی سربازاش ، که البته من اولش فکر کردم توی یک پادگان نظامی بود ، ولی بعدا معلوم شد روی یک عرشه ی کشتی حمل کننده ی بمب اتمی است ... و در ارتباط با تبلیغ و بازارگرمی به قصد نرخ را بالا بردن و نون را به تنور داغ چسباندن ... داشت رجز خوانی می کرد.
این آدم مودب و خوش خنده ، تبدیل شده بود به یک سگ وحشی ... در حصار امنیتی قوی یه مرتبه شیر شده بود ... و با تقلید از جرج دبیل ، برای مردم شاخ و شونه میکشید ... انگار که اکبر یخی دم در دروازه غار باشه ... شروع کرده به خط و نشون کشیدن که : آی کیه نفس کش !! می زنم ! می کشم ! اون هم نه با دم و نرم ونازکم ، بلکه با بمب اتم و غیره ... و اصلا دل و روده ی همه تون رو از دم از خودش و خواهر و مادر و پدر و پدر بزرگتون ، همه رو در میارم ... خونه و زندگی و کوچه و خیابان و شهر ها شون و اصلا کشور و منطقه شون رو بمب بارون می کنم ... کیه که به من یا یکی از رفقام بخوداد بگه بالای چشمت ابرو ؟!! با خاک یکسان می کنم و اله و بل لاه که های و هوی ، که می کشم و پوست میکنم و می پزم و با رفیقام میخوریم ... این قیافه ی جنتلمنانه اش چقدر مسخره به نظر می رسد ... یارو بنظرم یا یه چیزی زده و یا چیزی خورده ...
هر چه شیراک صداش کلفت تر میشد ... حاجی بیخیال تر ... که دیدم حاجی شل و ول شد... ویادش از همه چیز و همه کس رفت ... و رفت توی چرت زدن و به عالم هپروت افتادن ... سرش و گذاشت روی زانوم و خزید لای پام و خوابید ... منهم یک کم اینور وآنور رفتم و دیدم همه همین چرت و پرت ها را خلاصه کرده اند و دارند تحویل خلق اله میدهند ... حاجی دیگر انگار نه انگارش ... حتی اگر دنیا را آب بخواد هم ببرد او را خواب برده بود ... خودم هم دیگه از او خسته تر ... خواب آلوده تر پاشدم و رفتم بخوابم ... ساعت 4 و بیست سه دقیقه ی بامداد....
ساعت 7 بیدار شدم . توی اخبار رادیو ، اون وسط مسط هاش ، فقط یک اشاره ی کوچیک کردن که آره شیراک تهدیدی کرده و .... قبل از ورزش رفتم مدرسه یه سری بزنم ....تولد زیلکه بود ... آنروز ها به کمک سه چهار تا از مادر بچه ها ، توی مدرسه ی نوه ام ، یک کافه تریا برای بچه درست کرده بودیم ...
توی کافه تریا ، مثل معمول ، چند تا زن بودند که داشتند مثل مرغ های خانگی دور خودشون میچرخیدن و با خودشون یک جوری قدقد میکردن... کیوین پسر زیلکه هم اومده بود ... پسری هیجده بیست ساله ای که دارد باغچهکاری یاد میگیرد ... جوانی که دارد مرد میشود ... کلی خندید وقتی بهش گفتم که من باید بروم ، چون با یک عده پیرزن و چند تا پیرمرد میریم ایروبیک یا همان برنامه کوی و کونسازی! وسط این حرفها هم یک جوری بهش رسوندم که خاطر مادرش رو خیلی میخوام و اینکه او یک زن فوق العاده است و ... تا ساعت 9 و سی و نه دقیقه اونجا بودم ....
ساعت 10 و شش دقیقه بود که به ورزشخونه رسیدم. شیش دقیقه دیر تر از معمول ... بچه ها شروع کرده بودن ... هفت هشتا پیرزن و سه تا آقا ... من و فرشته جوانترین شون هستیم ... نه ! سوزی هم بود.
سوزی دختری سی، سی و دو سه ساله کوپولی است که تازه گیها توی جمع ما وارد شده ... رفتم کنار دستش ... شروع کردم به حرکات ورزشی ... « عجب چیزیه!» ... خانم معلم مون برای خودش میگقت چیکار کنیم ... ولی من فقط سوزی رو میدیدم و اون کاری رو میکردم که سوزی جون میکرد : راست ، چپ ، خم ، راست ، بالا بده و پائین بکش ... حواسم فقط به او بود که کلاس تموم شد ... حیف چی زود ... تازه گرم داشتم میشدم ... بعدش رفتم چرخ بازی ... بعد از یک ربعی پازدن تند و بعد هم چند دمبیل و منبیل ، خیس و عرق ریزان و از نفس افتاده ، رفتم زیر دوش.. ساعت 11 و پنجاه و پنج دقیقه ...
شرشر آب! ، سر و صورتم کفی بود و داشتم تنم رو صابونی می کردم ... که دستم ناغافلی به حاجی خورد ... دردش آمد ... یاد دیشبش افتادم ... یک نگاه چپ بهش انداختم و با اخم و تخم یک دادی سرش کشیدم و ناسزائی نثارش کردم « پدر سوخته ! » و از ته دل پرسیدم آخر چرا دیشب نگذاشت که آروم بخوابم ؟؟ ...
هفده دقیقه از 12 گذشت رفتم تو سونا ... تنها بودم ... حوله هایم را پهن کردم یک طرفی و خودم رو ولو کردم رو شون ... زیر نور خیلی کم سوئی ، سنگ های داغ خیلی سرخ بنظر میرسیدند .. بوی مطبوعی مثل نعناع با مخلوطی از عطر بهار نارنج ، همراه با رطوبت خشگ و گرمی فضا را پر کرده بود ... چشمام رو روی هم گذاشتم ، دستم رو گذاشتم روی آخرین استخوان قفسه ی سینه ام و رفتم توی حال خودم . توی عالم خودم ...توی بهشت دشت شیراز ...
توی عالم خودم ، با خودم حال می کردم ... چشام بسته بودن وحواسم به پر وخالی شدن شش هام و تناسب اونا با صدای بلند نفس هایم و بالا و پائین رفتن قفسه ی سینه و رابطه اونا با ضربان پر طنین تمام نبض های بدنم ... چکه های عرق هم که کاری به من نداشتن و داشتن برای خودشون رو تنم سرسره بازی میکردن ...
یهوئی در سونا با صدای رعد آسائی باز شد و صدای ملیحی گفت : « های ! علی ! » سوزانه بود.. این دختره ی خوش هیکل خوش تراش با اون سینه های سفت و توپی و و سر نیزه دارش .. اومد تو .. آخ جون ! در رو پشت سرش بست ... او مد روبروی من ... او ن طرف سکوی سنگهای سیاه سرخ شده از داغی... حوله رو باز کرد از دورش ... « عجب چیزی ساخته این پدر سوخته !» ... خم شد و حوله ی صورتی رنگش رو با آرامش روی سکو پهن کرد ... سیب و گلابی و آلوش رو ، همه شون رو انگار چیده تو ی سینی گذاشته جلوی من . دستش روچند بار روی حوله ی صورتیش کشید تا همه ی چین و چروکاش صاف بشن ... « اینو کی میزنه ؟ » و بعد مثل پری های تو ی قصه رفت و خزید روی حولش و دراز کشید روش و هر چی داشت ریخت رو دایره ... موهاش رو زده بود ... آب دهنم رو قورت دادم ... زبونم رو روی دور لبایی خشکم کشیدم ... دستم رو روی شکمم به پائین هل دادم ... میخواستم با نوک انگشت کوچیکم بزنم سر حاجی و بیدارش کنم ... آخه دلم براش سوخت و خواستم که اون هم حظ بصری از این حوری بهشتی زمینی توی این گرمای جهنمی ببره .. نشد... یعنی نبود.. « د ! کجاست؟ » هول کردم و با تمام دستم دنبالش گشتم .. تا دیدم خودش رو کوچلو ی کوچلو کرده ... شده ریز ریز ... شده قد یه هپه ی نخود .. رفته زیر مو ها و خوابیده یک گوشه ای اون لا ما ها ... نتونستم بیدارش کنم .. فقط غلتی خورد از این طرف به اون طرف .. گفتم « به جهنم !» اومدم غلتی بزنم خودم که این فرشته ی حور صفت جو گندمی لخت و پتی و سفید گوشتی رو بهتر ببینم ... دیدم نمیتونم دیگه ... دیگه از گرما داره نفسم می گیره ... پاشدم حوله ام رو زیر بغلم زدم و زیر لبی « چوز .. سوزی ! » گفتم و زدم بیرون ...
بیرون توی هوای آزاد پر بوی دود و دم ... صدای ماشینها ... دیر دیرایم میشد که برم توی آپارتمانم ودر رو ببندم گامپیوتر رو روشن کنم ببینم تازه ترین خبر ها چیه ؟ رادیو رو روشن کنم بشنوم .اخبار چی میگن ؟ عکس العمل سایرین به حرفهای شیراک چی بوده ؟ تلویزیونم رو روشن کنم تماشا کنم ببینم قیافه ی صاحبنظران و نظر بقیه ی سیاستمداران حرفه ای نسبت به نظر فرانسه چیه ؟ حیف روز نامه ها دیر خبر بورس ها رو مینویسن و متاسفانه در هیچ رسانه ی گروهی نه میخونی ، نه میبینی و نه میشنوی و نه نشون میدن و نه میگن بخاطر حرفشان چند تا قرار داد و پیمان و چند سنت قیمت این و آن چیز تغییر کردند ... دلم میخواد کنجکاوانه دنبال کنم بفهمم تازه ترین ... دست اول ترین و آخرین خبر ها و گزارش ها رو ... سی ان ان و وکس و بی بی سی .. و این و اون و ... چی میگن .. با خودم گفتم « گور پدر بابای پدر سگ همه شون ...مهم تر از همه اینه که زودی بزنم برم خونه ... اولش یک چائی دبش درست کنم و بنوشم .. بعدش روی مبل دراز بکشم و یک نفسی تازه کنم و یک چرت حسابی بخوابم ... اما قبل از همه ی اینها همه ، باید یک بار بشینم و با این حاجی پدر سوخته یک بحث درست و حسابی راه بیندازم که دیگه دست از سرم برداره و دیگه با من از این قایم موشک بازی ها در نیاره که وقتی خوابم بیدارم کنه و اون زمانی که ... تازه از اون بدتر اونجائیکه باید سر حال و قبراق باشه ، بگیره و بخوابه و این یک ذره احترام و ته مونده ی آبروی من پیر مرد رو هم جلوی این جوونها بریزه !!.....
پسنوشت
اتفاقا همین امروز هم که توی سونا بودم سوزی هم رو بروم نشسته بود ... براش قصه مون رو تعریف کردم ! پغی زد زیر خنده !.. ولی راستش این سوزی دیگه اون سوزی نیست ... برخلاف من که هر از چند ماهی چند هفته به ورزش گیر میدم ... سوزی مرتب میآد.. در عرض این سه چهار سال چقدر فرم بدنش عوض شده ... این هیکل دیگه اون هیکل نیست ... بدنی عضلانی و ورزشکارانه پیدا کرده است ، قیافه اش خشن تر شده ، موهاش رو مردونه زده است و سیاه کرده ... از مرد ها فقط سبیلش رو کم داره ... حیف !!.. من همون سوزی تپل موپول کمی خجالتی خودم رو میخوام ...
من عاشق عشقم ، زود دلبسته می شوم !...
خودم می سازم و می بافم ... و همیشه هم به همان نسبت خیلی سربع می کشم خودم را کنار ... خیلی سرد عقب نشینی می کنم و بهم می ریزیم و بهم می پاشم هر آنچه را که رشته ام و تافته ام ...
آنا دختر جوانی بود که بهش دل داده بودم ... میدانستم که بهم نمی خوریم و بهم نخواهیم رسید .... چه شانسی آوردم که در زمان خودش کار هایم را کرده ام و حسرت بدل نماندم ! ... به حال خودم گریستم ... خوشبختانه بهانه داده شد و عقب کشیدم خودم را ...
آن یکی آنا که نشد ، فدای سرم ...این یکی آنا شد...
آنا ، همان خانمی که از نگاه اول میدانستم که میخواهیم همدیگر را ... سوار ماشینش که بودم ، احساس کردم داماد کشان میکند ...
گفتم : « میخواهمت » و پرسیدم : « تو هم میخواهی ؟ » ... با شرم و خجالت خندید و گفت:
« اگر نمی خواستم که الان پهلوی تو نبودم ! » ... گفتم : « پس بعله را بگو ! » ، گفت: « گفتم که !! » ( صیغه ی عقد مگر غیر از این است ! ) ... هر دو میخواهیم ... شبلی گفته بود که قرار و مدار ها را از همان اول باید گذاشت ! ... ما هم گذاشتیم ...
قرار شد بیاید ، به من برسد و آپارتمان را مرتب کند ... حال کنیم با هم ...
قرار شد بیاید هر وقت می خواهد و برود هر وقت می خواهد ... خیابان یک طرفه ...
قول دادم مزاحم هم نباشیم و کاری به کار های هم هم نداشته باشم ...
در اولین فرصت ، همین امروز و فرداست که همدیگر را امتحان خواهیم کرد ... تا کور شود هر آنکه نتواند دید ! ...
آنا !
بیا ... برویم از این ولایت من و تو ...
تو دست من رو بگیر و من دست تو رو .......
..........
پسنوشت :
شاید چون کنجکاویم تحریک شده بود میخواستم بر اساس نوشته ی خودم ، خودم را این طور زیر میکروسوپ بگذارم ... آنجا نوشته بودم :
«.....مگر " رابطه" ، یک ارتباط زنده ی بین دو انسان مختلف ( با تاریخ وجغرافیا و فرهنگ و روحی و روانی و متفاوت و مجزا ... ) در جریانی پویا و سیال و دینامیک نیست ؟...
پس در لحظه ی اول و آغاز میتوان همون طوری که شبلی بدرستی می گوید :
"خیلی خوبه که آدم از اول رک و پوست کنده حد ومرز ارتباط و توقعی رو که از ایجاد رابطه با یک جنس مخالف داره صراحتآ بیان کنه و اگر این توقعات با توقعات طرف مقابل همخوانی داشت رابطه ایجاد بشه....
در اون صورت آدم از اول میدونه وسعت دایره ارتباطش چقدر میتونه باشه مثلآ وقت گذرونی، دوستی، اقناع میل جنسی، عشق، ازدواج و..." ...
ولی این موضوع نبایدفقط یکبار در اول مطرح شود و بعد چشم بسته در ارتباطی کور و کر ، خود را همین طور الکی و پاسیو ول کرد!
آدم باید دائما در پروسه ی گذر روز های زندگی ، فعال ، آگاهانه با چشم باز ، مرتبا خود ، طرف و ارتباطشان را کنترل ، و باز نگری کند و .... و تصمیمات جدیدی را بر مقتضای تغییرات تازه بگیرد...
و حق تجدید نظر و تصحیح در تصمیم های قبلی را هم برای همدیگر پذیرفت ... »...
وای ... وای ... وای ...بابا ...
چرا دنیا عوضی شده ....
من گلوم پیش این بانوی انگلیسی گیر کرده ، سه روزه منتظرم زنک بزنه ولی خبری ازش نیست ...
درست بر عکس این خانم انگلیسی من ... یکی از این ، این طرفی های خودمون پیدا ش شده ... از همون دختر خاله های سمج ! کنه ای ! گیر داده ...ول کن ما نیست ...
اولش با تو چه خوبی و ماهی شزوع کرد ...
بعد شروع کرد هی چشم و ابرو آمدن ...
چند روزه راه براه زنگ میزنه و پیغام میزاره ....
« ...دوستت دارم .. دوستت دارم ... دوستت دارم .... »
بد جوری شق کرده روم ... ول کن معامله هم نیست ...
هر چی بهش میگم عزیز نیستم ! نیستم .. مـــــن نمیخوام ! ، حالیش نمیشه ...
همه رو چراغ برق میگیره .. من رو شمع سوخته ی ته کشیده ی آب شده ...
هی بهش می گم « بابا جون ... از من بکش بیرون ... من فقط یک صبور حرف گوش کن بیشتر نیستم ... بیشتر حری تر میشه ! » ...
نه عشق می کنم با هاش و نه حال ...
بهش گفتم برو بابا منو به خیال خودم بزار ...
حالیش مگر میشه ...
البته بد سرو سینه نیست و خوش هیکل هم هست .. ولی من از آدمهای گیر ده فراری هستم ..
هر چه بیشتر به من بند می کنه ... بیشتر از او فرار می کنم ...
بابا انگلیسی نازنین
کجائی ؟؟؟؟؟
با دوستانی بحثی پیش آمد بر سر اینکه سرم گرم است از تنهائی با اینترنت و صحبت از دختر خالگان و دلشکستگان و .... اینکه این تنهائی بد است و فلان و بیسار ... هر کسی علاقه ای داشت و دلیلی ... یکی از همسن وسالان من هنوز منتظر دخترکان بیست تا بیست و پنج است ... یکی فقط به زیبارویان ... آن یکی هنوز به با کره گان ...
نوبت به من رسید... پس باب دل بگشودم و به سخن آمدم که :
مشگل ما مرد ها که یکی دوتا نیست ... تنهائی بد درد ی است میدانم و درد ش را هم میکشم ...اما کو طرفش ...
آلمانی ها که هیچ .... حرفش را نزنید... که هزاران تجربه دارم از ایشان که جدا از رنگ پوستشان که مرا دفع می کنند ... بی احساس هستند و سرد ... و من در کنارشان احساس می کنم بی همزبان هستند و درک ... !!!!
پس از آنها دل کنده و میرسم به همزبانهای تک و تنها مانده ...
سن ما هم طوری ست که زن زیر چهل و پنج و پنجاه را باید فراموش کنیم ... چه که جای بحث و صحبت نیست و میدانیم که « زن جوانرا اگر تیری در پهلو نشیند به از آن که پیری » درست ؟
پس آنچه می مانند ... همین هایند ...
همین ته مانده های نیمه خوردهی آش و لاش و له و لورده و پر از عقده ی از کار افتاده قزمیت و یائسه های عقده ای ...
این خشکه گوشتان چرمینه تن ... شکم از لای پای افتاده ی ، روح و جسم چاک چاک زخمی و زوخولی ...
حالا با اینها که کار چسبشان دیگر از آب دهان و زبان گذشته است که هیچ ...اصلا گیریم با چسب و سریش هم بچسبانیشان ... آخر سر ، عزیز دلان ، همدردان ، تمبر مهر باطله خورده را آیا دوباره میشود روی نامه ای زد ...
این قوطی های قور و دبه حلبی زنگ زده ی درش باز شده ی تاریخ مصرف گذشته ی پر از کپک به چه درد ما میخورند ...
آخر این لاشخوران تیز چنگال چه فکر می کنند ... چطور میخواهند خودشان را با کمال پر روئی و وقاحت با آن قیافه های عجق مجق و خاکوبی های زشت و زننده و دک و پوز های دفورمه کرده ی عمل شده و پوست های زیرش مشت مشت سیلیکون تزریق شده به خورد ما بدهند ...
نمیدانم این پیر شتران مست زنگی دیگر به چه چیزشان اینقدر می نازند ؟
با غصه آهی از نهاد بر آوردم که :همان بهتر که تنها بمانم و حالم را بکنم با هر که که شد برای رفع کوتی ، هر وقت حالش را داشتم !!...
و چون حرف به درازا کشید خلاصه کردم و گفتم :
فکر می کنم ....
همان گونه که برای زنان تیر از پیر بهتر ، برای ما مردان هم این پسندیده تر که باور کنم تنهائی بهتر تا در کنارت یکی مزاحم قرقوروی سرخر !...
همه خندیدند ...
و من در دل بر حال خود گریستم ....
همین الان به پسر برادر م در ایران می گفتم ببین عزیزم جائی که آدم رسید به من و توئی و یا در سظح اجتماعی به ما و آنهاتی این آغاز درک تضاد ها است ...
در این جا دو راه وجود دارد :
-
با تاکید بر تضاد ها ... و گیردادن و گر زدن به آن اختلافات و دامنه ی این من و توئی را به پارگی و از هم جدا شدن کشانید ....
-
اختلاف را بهانه کرده ... با کوشش در سناخت از توانائی های هر کدام استفاده کرده برای حل ضعف های هم راه حل مشترک پیدا کرد ...
مسئله ی زن و مرد هم یکی از همین مورد ها است ...
مرد ها و زن ها واقعا فرق داریم ... در هرمون و خصلت چنسیتی .و شکل جسمانی و از نظر روحی و روانی و تر بیتی و توانائی و خواست و میل و ...... همه جیز ...
درست میگویند جیلی از زنها که ما مرد ها نمیدانیم ! و حرف نمی زنیم و شما ما را نمشناسید ... راست میگوئید ما خودمان را نمیشناسیم ... شما را نمی شناسیم .. ولی درست حالا زمان آن فزا رسیده که سعی کنیم باب گفتگو را برای شناخت یافتن از هم باز کنیم ... یا حالا هم زود ااست ؟؟؟.... چنبش زنان و روشن بودن مردان نشان میدهد که الان که جامعه ی ما در فارز خودشناسی خودش در تاریخ افتاده است که خودش را بشناسد ... چیزی که با شعار « ما هستیم » طلایه ی آن بیرون زده است ...
مرد ها طالب روابط جنسی هستن ... شما هم هستید ... و اگر جواب شما نه ه است بیاید بروید پهلوی دکتر ببینید عیب و ایرادتان از کجاست ... من اقرار میکنم ما مرد ها نه تنها طالب روابط جنسیتی هستیم ... بلکهخ هر چه زن هم بیشتر حال بدهد و به ما نشان بدهد که او هم میخواهد رابطه مان عالی تر میشود ... پس بجای دروغگوئی کردن و خودتان را پشت پرده ی شرم و خجالت و لوس بازی نه نمیدهم و .... سایر ادا اطوار ها را در آوردن ها... به پرده دری بپردازید و نشان بدهید و حتی بما بگوئید که شما هم چه میخواهید ....
ما مرد ها آدم های مودبی هستیم ... وسط کار هر گاه از مردی بپرسید تو چه مدلی میخواهی ، 99% خواهند گفت آنطور که تو میخواهی !!! میگوئید نه امتخحان کنید ! ... شما وقتی به او نمی گوئید خوب او هم میکند کاری که دلش میخواهد ... کاری که شاید خودش هم نخواهد ... ولی از طریق جوک و شوخی و فیلم های تخیلی و حرفه ای ساخته شده ... در ذهنش تصور می کند با آن کار به شما حال میدهد .. را انجام میدهد ... کاری را که شاید در حالت عادی اش اصلا نکند .... !
رابطه جنس تان با همسر و یا مردتان خسته کننده شده است ؟ خوب به او نشان دهید که با هتان چکار کند ... نه اینکه ا و بی عرضه و است و نمی تواند ... شما بعنوان کسی که شیوه و روش جدیدی بفکرش رسیده و شیوه و روش های قبلی همیشه او خسته شده اید و یا از تکرار مکرات دیگر دلتان زده شده است ... خوب خودتان هم یک پای قضیه هستیت ... شروع کنید ...
مرد ها همیشه میخواهند ... خوب از ازته دلتان بگوئید ... اینکه آنان پیشقدم میشوند خودش یک مقدار از بار شما را کم نمی کند ... اگر آنها شکار چی و صیاد هستند ... خوب بنفع شماست ... کار شما راحتتر شده است شما به شکار نمی روید ...
مردها درباره ی مسئل جنسی شان ( جلوی زنها ) حرف نمی زنند .. خوب یا به مرد ها این امکان را بدهید که در این مورد ها حرف بزنند و شما فقط گوش بکشید ! ... و یااز یک دوست دختر خاله دودول دار استفاده کنید ! ...
به فلان آقا ( کاملا جدی می گویم ) حداقل حداقل ( بدون شوخی و خنده !) به اندازه ی خود شخص ایشان احترام بگذارید و تحویل بگیرید !!!
این درست است که مرد ها چشم چران هستند ... شما زنها هم که خودتان را بخاطر همین چشم ها ی سرگردان می آرائید ! این به آن در ! نه نگاه کردن مرد ها و نه به خود جلوه دادن زنها نکوهیده است ... بلکه به شیوه ی دریدگی در نگاه کردن و شیوه غلو در، در معرض قرار دادن دیدنی ها ، انتقاد دارم ا
فکر می کنم این درست نیست که ما مردیمان و شما زنیت تان را زیر علامت سئوال ببرید ... بیائیم فقط هم را بیشتر بشناسیم ...
در این رابطه شعری آمده است در ذهنم :
تو نوشتی از راست
من نوشتم از چپ
وسط خط رسیدیم به هم ...
این پستی که میخونین ، سر آغاز رمان تازه ای است که به مرور دارم مینویسم ... خط اصلی اش رو زنی به من میدهد که هنوز ، هیچی نشده ، شنیدن صدایش برایم عادت شده ... و طنین خنده هایش مرا (واقعا ... واقعا ... واقعا) از راه بدر برده است ( یاد شعر ایرج میرزا افتادم : تا کله چرخ دهی بردت !!! .. ) ...عاشقانه اعتماد کرده ام به دست هایش و خودم رو ولو کرده ام توی آغوشش ...
برادر زهره ی ک. را که اعدام کردند ... زهره باورش نمیشد...
ناباورانه از ما می پرسید : « داداشم که دیشب پهلوی ما بود ... این خلا چرا دارن براش عزا داری می کنن ! » .
کار ی ندارم که مینو خیلی به او رسید در اون روزها و اگر چه رضا شوهر زهره ، همون روزها دائما بمن میگفت آن زمانها که : « دوست ندارد مینو با زن من بگردد .. چون زن تو کار میکند ، زهره را از راه بدر برده و حالا زهره هم میخواهد برود سر کار ! » و مرا تهدید میکرد که : « اگر زهره برود سر کار ، من و زهره را طلاق خواهد داد» و تاکید میکرد که : « .. حتی تو ایران به برادر ها و مادرشان هم گفته ام ... » .... نصف دعوا های مینو من در اون روزها بر سر همین مسئله بود ...
مینو من رو باور نمی کرد چون رضا بر عکس به او که میرسید چیز های دیگری می گفت ... مرتیکه ی بیشرف حتی به مینو تعریف میکرد که مادر علی پشت سر تو این حرف ها را زده و اونها رو مینو بمن می گفت ... و وقتی اینها رو با مادرم در میان گذاشتم طفلی اشکش در آمد که : « دوست و دشمنانتون رو بشناسین ! این مرتیکه درست بر عکس اونقدر از مینو بدی گفت که من عصبانی شدم و جلو یش را گرفتم و گفتم خجالت نمی کشی این زن عروس من است و گفتم مرتیکه او حتی شوهر و بچه اش را ول کرده است و حالا که زنت توی بیمارستان است ، مرتیکه او دارد اینطور به زنت و بچه هایت میرسد و تو ... » .. اشک مادرم در اومد و مینو هنوز به این عنکبوت و شوهرش بیشتر از من اطمینان داشت ...
کار ما که به جدائی رسید .، یادمه فردای او ن شب سرد زمستونی ، همون زهره اولین کسی بود که زنگ زد و پرسید :
« مینو گفت از هم جدا شدید! میدونی علی ، من و رضا خیلی ناراحت شدیم .. ولی راحت شدی ولی خودمنونیم ، میدونی ؟ این مینو اصلا زن بدی بود .. اصلا لیاقت تو رو نداشت ... میدونی همش میرفت مرد بازی ! .. » که من چقدر عصبانی شدم و فحشش دادم که « بیشرف ! اولا تو بهترین دوستش بودی و داری اینطور حرف می زنی ؟ بعد هم تو اینا رو میدونستی و چرا تا بحال به من نمی گفتی!... » وحتی قشنگ یادمه همون جا پای تلفن سبز دیواری توی مغازه ، برای خراب نکردن مادر دخترم ادامه دادم : « او همیشه همه اش را بمن میگفت ! حتی اونروز دم استخر که فریدون فرخزاد را دیده بودید و تو با او پسره رفتی زیر دوش رو ..» .... و یادمه چاشنی حرف یک فحش بود و گوشی را گذاشتن من ! بعد از اون زمان ، تا حالا این زهره رو ندیده ام و حالا بعد از بیست و پنج سال از آن روز ها ... و اگر هم شاید اتفاقا او نو دیده باشم شاید از ذهنم اونقدر بیرون رفته که حتی اگر هم الان ببینمش شاید و اقعا نمیشناسمش دیگر ...
چند وقت پیش وقتی که خانم سمندری گفت « تو مثل کسی میمونی که دایره های بازش بسته شده اند » یاد همین روزها افتادم که یاد اون وقتی که از نوه ام شنیدم که مادر بزرگش ازدواج کرده و بعدا دخترم گفت: « با رضا ! دیگه مشناسیش ! »
- « کدوم رضا ؟ »
- « رضا دیگه ! رضا ، شوهر زهره ! »
- « چی ؟! باا او » اصلا باورم نمیشد ... فقط یک چیزی ته دلم غنج زد که وای چی خوب حالا انتقام من مستقیما گرفته میشود ... و نمیدانم این حس لذت از اینکه این دو نفر حالا دیگه رو در رو باهم ، به هم رسیده اند و دیگه مستقما هم دیگر رو سرویس خواهند کرد را با چه زبانی بیان کردم که دخترم گله کرد که : « بابا ! نگو اگر هم مشگلی برایش پیش بیاید ، باز هم مائرم است ! ....» ... دوزاریم افتاد ...و یاد اون جرقه ای افتادم که اون شب تو کنسرت سیما بینا تو چشمای این رضای ولد لزنا دیدم ...
هفت هشت سال پیش بود ...
قشنگ یادمه اون شب او کت و شلوار آبی پر رنگ درخشانش با ائن دکمه های زرد فلزی گنده تنش بود ... و با اون دماغ تیزمسخره ش توی کنسرت سیمابینا توی موزیک هاله با اون فرش های قرمز کف سالن ! توی ذهنم آدم دیگه ای یادم نمیاد ... حال و احوال کردیم و وقتی بهش گفتم : « اره مینو هم حالش خوبه ! توی فلان شهر زندگی می کنه و خونه از خودش داره و تازه گی ها از شوهر ش ( یادم نمیاد دومی یا ؟ ... نه سومیش ) جدا شده » پریدن برق رو که دراین لحظه که از چشاش درخشید رو دیدم ! رضا با مینو همسر سابقم ازدواج کرد . همش فکر میکردم قصدش این بود که تا انتقامش رو ا از این بگیرد .. ولی وقتی شنیدم این هم تمام خانه و زندگیش را فروخت و به او داد و بعد از حدود کمتر از شش ماه ، او هم همه را مثل آب خوردن جوری بالا کشید که این نتوانست یک پنی پول خودشو از ش پس بگیرد ! را بالا کشید و مینو رو از خونش بیرون کرد و این هم یواشکی چند ماهی توی آپارتمان مجردیم زندگی میکرد ... تا دوباره روی پاش اومد ... رضا رو هم آخرین بار توی همایش دیدم .... در مراسم پدر آزادی ها ... جلو که رفتم مسعود هم سریه خودش رو رسوند به ما و خودش را انداخت وسط و گفت مثل همیشه یک جوکی گفت ولی من به رضا گفتم : « خوب بیشرف ! خوشحالم که انتقام منو گرفتی ! حالا میگیم عروسییش هیچی توی طلاقش که میتونستی منو دعوت کنی ! » و بعد هم فقط یادمه که پرسیدم ... » حالا مینو رو سرویس کردی خوب ! نوش جانت ! ولی ماشین دخترم رو چرا از در خونش دزدیدی ! » با اشاره ی مسعود چند تا از بچه قدیمی ها دور ما جمع شدن و مسعود با لودگی موقرش حرف هار و عوض کرد ...و هر کسی یکی از ما رو بطرف دیگر کشوندند ... دیگه ندیدمش ... نه هم فهمیدم با تهمینه رابطه شون چی شد ... نه از مینو خبر دارم و نه از دخترم ... زهره هم که همیشه بهش می گفتم عنکبوت خانم ... چون خیلی لاغر بود و مرموز برایم ... الان نمیدانم چیکار می کند ... فقظ میدانم بچه هایمان همه بزرگ شده اند و دنیافعلا دست اوناست ...
آره سمندر راست میگفت ... خیلی از دایره ها بسته شدن ... و لی چقدر طول میده ... این سیمین ... میخوام برم دست شوئئی و او هنوز زیر دوشه ... تعجب می کنم ... رفتم چای بگذارم میبینم در حمام باز است و ... سرک میکشم نه نیست ... کی رفته ... مگر دیشب پهلوی من نبود ؟... نه ... بود ! تا صبح توی بغلم بود ... هنوز بوش توی دماغم است ... با این موهای کوتاه پسرونه زده اش !... فقط از جلو که نگاهش می کنم موهاش دور صورتش رو پوشوندن ولی دست که به پشت سرش می کشم مثل موی پسر مدرسه ای ها است ... کوتاه کوتاه ... دیشب که بغلم بود بهش گفتم سیمین جون اونقدر هم که فکر میکردم لاغر نیستی غلتی زدم و سرم رو بین بازو ها و سینه ش جا بجا کردم و دستشو گرفتم تودستم وکشیدم روی شکمم ....
شب ها اکه پهلوی من میاد همیشه یک لایه گوشت میاره ... تعجب می کنم ... روز ها که سر کار می بینمش دوباره لاغره !... بانوی انگلیسی من هم همینطوره ... خوبه که اینها با هم دعوا نمی کنن ! شب ها مو این ها با هم تقسیم کرده اند ... هر بار یکیشون میاد پهلوم ... هر کسی که سر صفه ... فعلا دعوا بین این دوسه نفر است ...
دیشب افتاده بودم به نازخوری ! با این روشی که تازه گی ها یاد گرفته ام ... تعجب می کنم .. چرا تو این پنجاه سال اینوری بازی نمی کردم .. دیشب مال بانوی انگلیسی شده بود سه چهار سانتی متر ... از مال خودم بزرگتر ... نه توی خواب سر مال مال خودم رو هم کرده بودم توی دهنم و سوک میزدم ... میخواستم ببینم مزه ش چه جوریه که اینا همشون هی اونو میخورن ! مزه ی گل سوسن توی زیر زبونمه هنوز یک کم مزه ی ... یک کم مزه ی چوب شور میده... همچی یک کم نمکی ... ولی مال بانوی انگلیسی من شیرین تره ... دیشب مزه آناناس میداد ... پریشبا مزه ی سیب .... فقط سینه هاش یک کم کوچیکن ! همش می خنده .. خنده ی نخودی داره ...
دیروز میگفت تو یک کتابی ... الان میبینم میتونه نوشته هام مثا یک رمان بشن ...
ولی جدی میگم ... سیمین اینجا بود ولی کی رفت ... تمام تنم کرخت شده ... پنجره بازه ... پرنده ها دارن غوغا می کنن ...هوا تاریک روشن بود ... درست مثل اون روز صبح که به یاد گلیانو افتاده بودم ... و میخواستم ساعت چهار صبح بهش زنگ بزنم .. بگم با تاکسی بیاد پهلوی من ! ... ولی بانوی انگلیسی من چی ! با هواپیما باید بیاد ! ...
اون به من میگه بیا انگلیس برای چند روز ... دلم میخواد ولی ... نه با این همه کار که دارم نمیدونم نمیتونم قول بدم ... فعلا ولش کن ! ... ولی او بجاش تقریبا هر شب میاد سراغم ... و صبح خیلی زود هم میره ... بوش پیچیده توی اتاق ... اسمش رو گذاشتم سوسن ! تا نوک زبونم بهش میخوره باز میشه و شرشر میریزه ... بانوی انگلیسی میگه مال او گوشتیه .. ولی مال سیمین بنظرم بیشتر قیطونی و کشیده است ... انگشتام رو که کیزارک دورش اییییی یک کمکی گوشتآلود هست ولی نه مثل مال هدا و این یارو مهری ! مال هدا که توی مشتم جا هم نمیشد ... بجاش تا نصف آرنجنم هم میرفت توش ! ... مهری نامرد هم که دیروز با پر روئی تمام خودش رو انداخت تو ی بغل من که ماساژش بدم... لامصب انگار نه اگار بیست نفر اون دور و برما هستند !... گفت سر شانه هایش را ماساژ بدهم من هم کم روئی نکردم رفتم از سر شونه هاش شروع کردم رفتم و هی .. تا حدود کمرش .. دست آخر از لبه ی نرمی شروع سینه هاش شروع می کردم و میامدم تا پشتش ! جند بار هم نوک انگشت وسطیم را توی قسمت نرم اسفنجی سینه های تو پرش فشار دام فکر میکنم توبی این ده دقیقه دو بار اومد ! اونهم جلو ی همه ! هایده اگر بود راستش جرات نمی کردم ... راستی همش دارم دنبال تعبیر معنی کادوی هایدی هستم هنوز ... بهم بعنوان کادوی تولد ، صابون مایع معطر برای ریختن توی خزینه رو میده ... ! حیف حموم آپارتمانم فقط دوش داره ...بالاخره نفهمیدم ... رفتم دست زدم دیده نه وان دوش خشکه ... مگه سیمین دوش نمی گرفت ... خوب عیب نداره .. توی اون خونه ام ، با ملکه خزینه داریم ... ولی الان دو هفته است که حتی تلفن هم به ملکه نزدم ... شاید به هایده بگم وان ندارم برم تو خزینه ی خودش ... یا برم خونه دختر خاله بندر که هم هیکل خودشه ! نه نامردیه ... با عطر صابونی که اون به من کادو داده برم تو خزینه ی این و اون ... نه بو هاشون قاطی میشن ... ولی بوی گل سوسن خودم با اون با طعم آناناس نمک زده اش ... دوباره پیچیده تو بینی ام .. یک چای نعنا مینوشم ... بخشید تلفن دارم
« سلام ... »
« سلام ! »...
از پنجره بیرون رو نگاه می کنم .. آفتاب پخش کرده خوش رو ... آسمان فیروزه ای آبی است ... درخت ها سبزسبزسبز ... پرنده ها پر ااز شور ...و دستم رو میکشم روی پوستم و دلم میخواست الان بانوی انگلیسی من باشه ... تا مثل اون روز توی آشپزخونه پاورچین پاورچین بیاد از پشت منو بگیره و سینه هایش را توی پشتم فرو کنه ... طرف اون ور سیم چیزی گفت ... گفتم :
« نه گوش می کنم! ... بفرمائید ! ...» ...
حیلی از کار ها را کرده ام ... خیلی هم زود شروع کرده ام ... ولی بعد ها همانند عارف قزوینی به این نتیجه رسیدم که :
پس از گذشتن عمری به نشئه فهمیدم / که هیچ نشئه به از حالت طبیعی نیست ..
این بود که از آن روز به بعد دیگر به ترک خیلی چیز ها پرداختم : از سیگار تا مشروبات و کلیه مخدرات و افیونی جات و غیره ، همه را بوسیدم و گذاشتشان کنار ...
تازه آنجا متوجه شدم که چقدر سالمتر ، سرحال تر شده ام و می دیدم که ، چون دیگر در حالت طبیعی و واقعی بودم ، آن حس لذتی هم که داشتم از حال بردنم میبردم ، چند برابر عمیق تر شده است ..
البته این یک طرف قضیه بود ! ... اما این خود همین هم از طرف دیگر یک مشکلی شده بود برای بعضی وقت ها ... مثل همین گیر دادن های دیگران .. مثلا یکی اش همین برنامه که دیروز سرم آمد:
دیشب در جمعی بودم، تولد یکی از مشتریانم بود . در بیشتر پارتی ها و میهمانی های آلمانی ، معمولا این بدبخت ها که قیافه گرفتن بلد نیستن و ذاتا دیر جوش تشریف دارند ، یک زمانی لازم دارند که خودشونو اول از هر چیزی گرم کنند . بخاطر همین هم خیلی از آلمانی ها ، برای در آمدن از پوسته ی جدی بودنشان در این جور جمع ها به کمک مشروب و مواد سعی می کنند تا از خودشان بودنشان دور شوند ، و به درستی به تمام معنی از خود بیخود شوند تا بقول خودشان سرشان گرم شود .
من هم متاسفانه به دلیل ترک این چیز ها ، با دست رد زدن به تغارفاتشان تابلوی مجلس عیش و نوش شان می شوم ! توی ذوق شان می خورم و از اونجا که متاسفانه نمیتوانم در این گونه مواقع همراه و همپای « خوبی » برایشان باشم با شک و کج نگاه کردن هایشان غالبا در موضعی دفاعی از خودم قرار می گیرم که :
نه بابا ! به پیر و به پیغمبر این ها ربطی به ایرانی بودن و مذهبی و متدین بودن و نبودن من ندارد و مسئله برمی گردد به عهد و قرار خودم با خودم ....
البته بعضی وفت ها که بحث بالا می گیرد و یا وقتی پای مسائل ناز و حاجی به میان میاد وسط و دیگر جلوی خودم را نخواهم بگیرم ، آنوقت است که می زنم زیر قول و قرارهاب باخودم . مبی زنم و روی دست همه و هیچ کس هم دبگر جلو دارم نمی تواند بشود. بیشتر از همه میخورم و مینوشم و می کشم و میزنم !.. جالب هم اینجاست چون بدنم را با ورزش و میوه و آب میوه سالم نگه داشته ام ... دوما: میدانم چگونه با این مواد کنار بیایم و سوما : حدود ظرفیتی خودم را میشناسم ، چهارما : میتوانم روی آنها سوار بمانم ، و بلاخره از آنجا که نشانه ها و ادا و اطوار های نشئگی را میتوانم بهتر از هر کسی هم در بیاورم ...
و دیشب هم همین شد، توی جمعی که نشسته بودیم و همه سر حال و خوش و سر دماغ بودند ، جایتان خالی اونجا همه چیز بود .. خلاصه اش هر کسی اهل هرچه بود میتوانست بهرمند شود ...
و باز من هم گیر تعارف های اِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِییییییی باباااااااا ئی ( جدی جای سوزانه جونم ، این چموش سرکش ، خالی !... حیف راهش دوره ! اگر نه حتما دعوتش کرده بودم بیاد توی باغ !) ای بابا ، بفرما ، بنوش ، بکش و ای بابا اینکه چیزی نیست ...
و انکار های : نه مرسی ، نه متشکرم .. نه اهلش نیستم ... اصلا تا بحال ... عمرا ! غلط بکنم ! ( جای شنه هم خالی بود ! ) و نه بابا ربطی به دین و آئئین نداره و .....
دوباره آنها ، مخصوصا رناته ، که بد جوری گیر داده از سر شب ... که : بیا امتحان کن ! ببین چه خوبه ! آدم رو سر حال میآره ... و بلاخره ....
با ناز و غمزه من و تعارف کردن او ، فیلم و ادا و اطوار در آوردن و مثلا با چند پک ناشیانه زدن و نوشیدن دو قطره ای از جام و بعد اخم تلخی انداختن به سر و صورت و در هم کشیدن چهره که یعنی بعله ما هم کشیدیم و هم چشیدیم .... و اثبات به آنها که اییییییی باباااااا ، پسره راست میگه .. اهلش نیست ...و باز باز از من نشئه بازی در آوردن بیشتر ... تا شک آنها تبدیل به یقین شد ... و رناته ، که نمیدونم چرا اینقدر با من دیشب مهربون شده بود و گربه ای خودش رو همش به من میمالوند، دیگه باورش شده بود که نه راستی راستی گرفته اش ...
خوب نوبت من بود و که با جدی و خنده گفتم : بچه ها ! گوش کنید ! من دیگه سر جای خودم نیستم ... نشئه ی نشئه هستم ... حالا هر چه سئوال دارید از من بپرسید .. و هر کاری میخواهید با من میتوانید بکنید ... هم اجازه دارید و من هم واقعیت را می گویم ... خجالتم رو هم گذاشتم کنار و آنها هم بیمعرفتی نکردند و شوخی شوخی سئوالات رک تر و خصوصی تری پرسیدند و آمدند و رسیدند به بحث ختنه ... و معلوم شد در این جمع من تنها ختنه شده شان هستم ... اخر سر هم تا اینجا که گفتم : خوب اگر میخواهید و اصرار دارید بگذارم رو میز جلوی رویتان ...
البته خوشبختانه همه چیز با خنده و قهقهه تمام شد ... بحث جدی شد و مبحث ختنه رنان و ....
"رناته " در گوشم پرسید : علی جدی جدی ختنه شده ای ؟ من تا بحال چیز ختنه شده ندیده ام ...
دوست دارم ببینمش !... پدر سوخته ، شوخی شوخی از راه بدرم کرد ... پاشدیم بریم نشونش بدم .. از جام که داشتم پا میشدم دست مرا با حرارت تمام کشید دنبال خودش ... برای یک لحظه دوباره همون احساس و حالت همون پسرک ده یازده ساله گی خودم رو داشتم که دختر های همسایمان وقتی دست مرا میکشیدند و میبردند که ببینند مال ما چی شکلیه !... خنده ام گرفته بود ... باورم نمیشد ... پنجاه سال بعد دوباره همون احساس بیاد سراغم ... نشئه ی نشئه شده بودم ...
توی راه از این پزشک متخصص ختنه ،" دکتر یولداش" و "رئیس شورای مساجد شهرهامبورگ" ، برایش گفتم که بخودش لقب با مسمای «پنیس دیزاینر ( Penise Designer ) » داده است...
امروز با این فکر بیدار شدم که واقعا حالا کجا هستند اون دختر های کوچلوی محله ی کودکیم .. آن دوازده سیزده دختر همسن و سال هشت نه ساله ای که من تنها پسر ده یازده ساله ی همبازیشان بودم .....
آها راستی ! رناته تو ماشین خودش دیگه دیردیراش میشد ... وقتی که دیدش برای چند لحظه مات و مبهوتش بود... به او خیره نگاه کرد و وقتی بخودش اومد با دستاش اونو گرفت و چرخوندش ... اینور و انورش کرد و زیر وروش کرد و ... گفت: چه قشنگه ...و ....
بقیه اش رو دیگه نمی گم ... فقط میگم : دست « ننه علی » ، پیرزن عجوزه و نازیننی که « قابله و ختان النساء » من بود ... کسی که بند ناف و پوست ختان مرا ، هم زمان برید ، درد نکند !... زن هنرمندی بوده باید باشد ....
در ضمن توی این شعر چه قدر زیبا خاطرات آن روز های کودکیم باز تاب یافته اند ... [ کلیک کنید ]....
دیروز که گفتم ، اولین باری که دلبر گفت : «من خیلی پدر سوخته ام ... هاااا !».... اقرار میکنم ، مقصودش را اول نفهمیدم ... ولی الان میفهمم چی میگفت ... حالا که این طور خودم رودر اختیار ش گذاشته ام ... اونروز خوب نفهمیدمش ، حالا که کار ها رسیده به اینجا میفهمم ...
وقتی میبینم داره با وسایل مختلف دور من میتند... منو می چرخونه... و من ساکتم و صدایم هم در نمی آید و هیچی نمی گم ...
لامصب جوری برخورد کرده اند که خودم دست و پایم را در اخیار او قرار داده ام ...
احساس می کنم با تیزی ناخش پوستم را می ترکاند ... بجای فرار می بینم تازه خودم خودم را توی دیس گذاشته ام و به زور بهش تعارف هم می کنم ... این من هستم ؟
باورم نمیشه .... خودم رو نمیشناسم ...
وااای نمیدونستم که یک تکه کوچیک یخ میتونه اینقدر روم اثر کنه که احساس کنی از داغی کویری افتادی تئی قطب شمال ... الان دارم از سرما میلرزم ولی توم آتیش گرفته ...
نمیدونستم که کشیده شدن یک پر میتونه مرا به اوج آسمانها بروسونه ... لای ستاره ها دارم پرواز می کنم ...
دلبر ... میدونه و میتونه و میکنه ...از همون روز اول که شروع کرد... اونروزی که اومد و خودش رو مثل گربه به من می مالید ...
کاری کرد که ترسم بریزه وخودم رو برایش باز تر بکنم ...
سر شوخی را باز کرد ...
کاری کرد که چند مسئله ی خصوصی تر رو ازش سئوال کنم ... با بی پروائی جواب داد ... وسط تعریف های پر آب و تابش یکمرتبه سکوت کرد و پرسید : « چرا اینقدر راجع به این چیز ها حرف میزنم... و جوری برنامه بجث رو ریخت که بالاخره از دهنم در بره که بگم بابا من از این کار ها خوشم میآید و داغ هستم و آتش و ... ولی هنوز نرسیده به اینکه بهش بخوام که از « تازه کجاهایش را دیدی » هایم حرفی بزنم که خرف هایمرو قطع کرد و با صداقت و نرمی خاص دلسوزانه ای پرسید : « آخه من فکر کردم که با این کار طولانی وطاقت فرسا که قدرتی برات نمی مونه ؟! » ! اینجا بود که دیگه ، که دیگه مجبور شدم بگم که تازه اینکار ها همیشه خستگیم رو از تنم در میاره .... که جهش برق رو توی چشمهایش دیدم ...
او ادامه دادبه قصه های هزار ویک شبی اش ... و هی خودش رو نزدیک و نزدیکتر کرد تا لمسش کنم ...
پرسید چی شده ؟ گفتم میخواستم یک چیزی بپرسم .. گفت بگو ... پرسیدم واقعا سفتی اینا واقعی و طبیعی هست یا پلاستیک؟ ساکت شد ! بعد چشماشو دوخت به چشام و بدون مقدمه دستامو محکم گرفت تو دستاش و گذاشت رو شون و خندید و با لبهای غنچه کرده اش گفت : آره جوونم ! خوب ببگیر توی دستت ! ببین !..امتحان کن ... اینها اصل هستند !... طبیعی هستند ... سفت هستند مگه نه ؟ خوبن...؟ نه ؟! خوشت میاد؟دوست داری باهشون بازی کنی ... همون جا توی سونا ، اون روز اجازه داد لمسشان کنم ، وسط مزه مزه کردنشان بودم که اخطار کرد مواضب باش .. میدونی این ها اینا سر نیزه هام هستن ... نوک شون رو خیلی تیز نکن !...
حالا که میفهمم چی میگفت ... حالا که میبینم اینطور دست وپا بسته وبدون مقاومت ، خودم را اسیر دست های اوکرده ام و او مثل مرغ هائی که به ارزن ها تک می زنند با نوک سر نیزههاش به من حمله کرده است با هر ضربه احساس می کنم واقعا اینگار داره سوراخ میشم ... باورم نمیشه این من هستم ؟ اینکه اینجا خودش رو ول داده ولی مثا مار زخمی داره بخودش می پیچه .... اینی که خودش خودش رو تسلیمش کرده ... اینی که خودش خواسته که دست و پایم را ببندد ... و منتظربود که عنکبوته بیاد و با سرنیزه هاش بیفتد به جانم و هی تنم رو سوراخ سوراخ کنه .... واااای شروع کرد با دندون به دون دونم کردن ... آآآآآآآخ ...
در همون اولین باری که با دلبر برای قهوه خوری در یک کافه نشسته بودیم شرط وشروطش رو گذاشت رو میز و باز و راحت و صادقانه دستش رو باز کرد وگفت : «من خیلی پدر سوخته ام ... ها !».
صادقانه من هم بگوییم که مقصودش را اونروز خوب نفهمیدم ... فقط بهش جواب دادم : « ببین ...دلبر ... عزیزم...! پدر سوخته بازیهایت رو بگذار برای دیگرون ... بیا با من رو راست باش !! » و یا آوری کردم که « من با زنهای پخمه و خنگی که هیچی نمی فهمند و منگول بازی در میآورند اصلا نمیتونم نزدیک بشم » ... حرفهایمان اونروز ادامه یافت ... تا اینکه حالا کم کم میفهمم مقصود دلبر از پدر سوخته بودنش چی بود ....
دلبر زن پر تجربه ای است ... دقیقا میدونه چی میخواد ... میدونه چی داره ... میدونه چی میده ... میدونه کجاست ... و میدونه چگونه میتونه بدست بیاره ، آنچه را که میخواهد ... واقعا هم ثابت کرد ....
او میداند که یک زرادخانه اسلحه ی زنانه با خودش حمل می کند و ثابت هم کرد که توانائی استفاده از سلاح های زنانه اش راهم دارد ... هنوز با هم آشنا نشده پاهاش رو پایم گذاشت و و مثل گربه حودش را بمن کشانید و رفت ... تازه هنوز با هم نزدیک نشده حمله را شروع کرد ... از همه ی جبهه ها ... مستقیم ... اونهم با چه ظرافتی و چه بی رحمانه ... تیر مژه .. کمان ابرو ... نیزه سینه ... تانک باسن .. کمند گیسو .. جادوی نگاه .. شمشیر زبان ... با پاهایش از زیر میز و و با دستانش از روی میز و لبانش و چشم هایش از بالا . ..با تغییر تن صدایش ... قهقه های خنده های کشدارش و سکوت و در گوشی حرف زدن هایش ... لامصب از همان اول ضربه اول رو زد ... بعد هم بدون فرصت دادن گلوله و رگبار تیر و توپ و تانگ و بمب ... از همه طرف حمله کرد و درست زد وسط خال ....
احساس بوکس باز های ناک اوت شده را دارم ... پدر سوخته از همون اول منو غافلگیر کرد ... منی که از زنها گریزان بودم ... آهوی وحشی در باغ دنیا رو ... احساس کردم شکارش شده ام ...
دلبر منو .... من رو اسیر خودش کرد ... دست وپایم و چشم هایم را با روبان نرم سیاهی بست و مثل عنکبوت هائی که دور شکار شون رو می تنن داره ....
زمان از دستم در رفته ... ساعت هفت است ... هفت صبح سحر یا هفت شب ... نمیدانم ... راستی امروز چند شنبه است ؟...

